به دلیل پاره ای از مسائل پیش آمده پیرامون پست قبلی،وبلاگ ،تا مدت نامعلومی به روز رسانی نخواهد شد تا سرنوشت تلخ وبلاگ منتظران(غوغای مهدی) گریبان ما را نگیرد.(هرچند درصورت هک شدن بنده هیچ مسئولیتی را درقبال مطالب بعدی ثبت شده نمیپذیرم.)
متاسفانه برخی فعالان به ظاهر مهدوی با تهمت،فحش و ناسزا در صدد تعویق ظهور آقا امام زمان(عج) هستند و در صورت مقابله به مثل دوره افتاده و یک به یک وبلاگ های اشخاص بیرون آمده از دامانشان را هک میکنند. سپس نظرات خصوصی را یک به یک خوانده و بیانیه صادر میکنند که بزودی افشاگری میکنند و بدین ترتیب وظیفه ی سربازی امام زمان(عج) را با سعه ی صدر پذیرا شده و انجام میدهند.
نظرات وبلاگ به منظور جلوگیری از ناسزا فحش و تهمت های ناروا(از جمله ارتباطهای کثیف با پسرانی که در وبلاگ نظر میگذارند) تا اطلاع ثانوی بسته میباشد.
دوستانی که مایل به تبادل اطلاعات، نظرات و پیشنهادات میباشند از طریق ایمیل زیر میتوانند اقدام نمایند.
malikaafzal50@yahoo.com
اولین بار بود که طبقه های دوم و سوم بنیاد فرهنگی حضرت مهدی(عج) را میدیدم...و دختر جوانی که در واحد کامپیوتر انگار در اینترنت دنبال چیزی میگشت...آن روز سه نفر بودیم محیا طبق معمول همیشه یا داشت با بسیج هم اندیشی میکرد یا باید در اندیشکده جمعش میکردی... همانروز بود که با سارا نامی عیاق شدیم و او کلی از آقا امام زمان برایمان گفت و گفت و گفت...تا جایی که هر سه مثل ابر بهار... هرچند خودش میگفت دست خوبی در بازی با فطرت آدمها دارد... از همانجا بود که تقریبا با بنیاد همراه شدیم و به قول خودمان میخواستیم پایه شویم و کارهایی بکنیم که گذشتگان نکرده اند....رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به اردوی جمکران و یادش بخیر آن بحثای داغ بین ما و فاطمه نامی سر استاد رائفی پور که ما قبولش داشتیم و او نه...و حتی موضوع حجتیه که با اوصافی که فاطمه میداد و چیزهایی که من میگفتم کاشف بعمل آمد که بعععععله! بنده در گروههای حجتیه بوده ام و خودم خبر... هرچند خیلی فرقی نکرد...حالا در ادامه خواهید فهمید.... آن روز از بحث های ما با فاطمه یک کلید طلایی به دست آوردم که ای کاش به دست نمی آمد...فاطمه یک جمله گفت و من هنوز که هنوز است کاربرد این جمله را در جای جای زندگی ام میبینم....فاطمه گفت: ببینید بچه ها...چطوری بگم؟ کار برای امام زمان (عج) تو تهران الان حزبی شده! هرکسی بلند شده و واسه خودش یه گروهی درست کرده و میگه من از همه بیشتر میدونم و من درست ترم!...
دراصل ماجرای ما به همانجا ختم نشد...ما از بنیاد هم بریدیم و واحد دانشجویی اش را با کتابها و نوت بوک و کامپیوتر و موکت و صندلی ها و عکس آقایش تنها گذاشتیم... یک بار ما تصمیم گرفتیم برویم و در یک سایتی که میگفت ضد شیطان است عضو شویم... فکر کنم همان یک بار بود که ...بیخیال! کار ما با این سایت به جاهایی رسید که ...بیخیال! ما از رفتار مدیران این سایت نتیجه گرفتیم که...این هم بیخیال! یک نفر به ما گفت: فلانی نظرت درباره ی فلانی چیست؟ گفتیم : بابا بیخیال! گرفته ای ما را؟ نه برادر ! نه خواهر! ما شما را نگرفته ایم به قرآن... ! شاید چیزی شبیه "جو" شماها را گرفته باشد... ما را هم اگر چیزی گرفته باشد همان توهین ها و تهمت های مدینه ی فضوله ی شماست! راستی گفتم مدینه...یاد پدر بانویم زهرا (س) افتادم.... یاد ترسیم جامعه ی آرمانی امیرعلی و نفس در دلشکسته و یاد اتوپیای لغات ادبیات دبیرستان و آرمانشهر سهراب! یاد جمله ی (جهان گلستان میشود) و یاد درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود! ... پنجشنبه بعد از ظهر هفته گذشته بود که داشتم با موبایلم به دفتر مرکزی جامعه اسلامی میرفتم تا به سهم خودم نقشی در تحقق جامعه ی آرمانی داشته باشم و (اینجا بعضی ها میتوانند هر هر بخندند) ... داشتم فکر میکردم پیش خودم که چه کار میتوان کرد با بچه ها که وقتی بلند صدایم میزنند: فلانی خبر مهم داریم و من با هیجان میگویم : چه؟ نگویند: فلانی با فلانی بعد از 6 سال کات کرده و ....یا حتی وقتی بحث ازدواج پیش می آید و دوستت میگوید برادرم یک دوست دارد اند خودت یقه آخوندی...ریش...انگشتر...لیسانس حقوق ..داره ارشدم میخونه....قصد عزیمت به لبنان و فلسطینم داره... شهید آینده...میخوای؟ و آن یکی دوستت میگوید: آره بعدا که شهید شد بچتونم آقا میگیره تو بغلش... و آقا را با لحن مسخره ای میکشد و ... و چکار کنیم که وقتی پوستر تبلیغاتی قلاده های طلا میچسبانیم کودکان ! دانشجوی خوابگاه کوثر آن را پاره نکنند و چه چه.... در همین فکرها بودم که صدای چیچیک چیچیک موبایلمان، این ماس ماسک همیشه همراه در آمد... و محیا بود که انگار هرکاری کرده بود تا هیجانش در پیامک لو نرود و نوشته بود:
نمیدونی امروز سر کلاس دکتر چه خبر بود؟!!! دکتر گریه کرد! فک کن....
و من که گفتم اگر عباسی گریه کرده و با هق هق گفته: امام ما کجا بیاید؟ بیاید که رنج بکشد ؟ بیاید که ... پس منِ...
داشتم از جامعه آرمانی یا همان مدینه ی فاضله میگفتم... و همان سایت ضد شیطانی که میگفت به به ...مستند" لحظه دیدار" چه مستندی ست! به به ...دم آقای بوق گرم که حرف ولی فقیه را زیر پا له کرد و باز حال و هوای توقیت را در جامعه منتظر حضرت ولیعصر پراکنده نمود... اصلا ولی فقیه کیلویی چند ؟ سید خراسانی را عشق است!... و در آخر هم که گفتند اینجا یعنی همان محله ی ضد شیطانی ها مدینه ی فاضله نیست! یعنی ما برای آوردن مولایمان باید با هم بجنگیم! ما شیعیان باید با هم مبارزه کنیم تا مشخص شود کداممان راست تر میگوید؟ حسین حجتیه راست است یا حسین موعود؟ علی موعود واقعی است یا علی کلبه کرامت؟ فاطمه ی مصاف مادر زینب است یا فاطمه ی آنتی666!... نه آقا...امام زمان کجا بیاید؟ بیاید که علی اکبرش را اربا اربا کنید بیاید که زینبش را اسیر کنید؟ بیاید کجا؟ بیاید که چه؟ شما سایتتان مدینه ی فاضله نیست مدینه ی فضوله ست! شما دارید با مهدویت یک قل دوقل بازی میکنید...شما اصلا دوست هم اگر باشید فقط خاله خرسه دوستتان دارد... شما از دشمن هم بدترید...
من یک جوان بسیجی ام... وصیت نامه شهدا حکایت از پیروی از ولی فقیه دارد... ما اینجا تا آخر ایستاده ایم... چه از دوست نادان بخوریم چه از دشمن دانا...ما سید علی مان را با سید خراسانی ساختگی شما عوض نمیکنیم...سید ما را منجی آخرالزمان خط میدهد نه و ما هرچه باشد روی خون و پوست و گوشت و استخوان شهدا قدم زده ایم اما قدم زده ایم هنوز نیامده آن روز که خاک شلمچه را زیر پا له کنیم و این بود که خداوند سوره انشقاق را نازل کرد....
**یا ایّها الانسان انّک کادحٌ الی ربّک کدحاً فملاقیه**
ای انسان البته با هر رنج و مشقت (در راه طاعت و عبادت حق بکوش که) عاقبت به حضور پروردگار خود میروی.
پ.ن1: قلاده های طلا به نقل از طالبی: فرصتی برای وحدت ملی.
پ.ن2: از وقتی به دنیا آمدم شیعه بوده ام. از نزدیکانم کسی به خاندان عصمت ناسزا نگفته است و خود نیز لحظه ای در حقانیت علی شک نکرده ام!
پ.ن3: فتنه های ریز زمینه سازان ظهور فتنه ها ی بزرگند...آنهایی که بصیرند بسم الله...

گريه و اشك را چگونه ميتوان به تحرير آورد؟ شلمچه و دوكوهه و طلائيه را چطور؟ و اروند كنار؟ و دهلاويه و بستان و خرمشهر و .... و جنگ را؟ و گنجهايش را؟ خواهرم مگر نميشنوي صداي راوي را كه فرياد ميزند چادرت را خاكي نكن اينجا؟ مگر نميداني شاهدان اينجا حساسند روي چادر خاكي؟ مگر نميشنوي بوي چادر خاكي فاطمه(س) را؟
اصلا بيخيال....
سرم را در ميان دو دستم فشار بدهم باور ميكني؟ ضجه بزنم باور ميكني؟ آي شلمچه! با گريه خودم را بكشم چطور؟ با همه ي وجودم فرياد كنم خستگيها و دلشكستگي هايم را چطور؟ باور ميكني كه تنهاييم؟ باور ميكني كه سخت است؟ بهنام محمدي كه راهت را به من سپرده اي! چگونه بگويمت كه باور كني ؟ حسين خرازي! وحيد رزاقي! محمد حبيبي پور! حسين علم الهدي! با شمايم كه ميدانم ميشنويد مرا! اصلا تو اي شهيد گمنامي كه اروند با افتخار پلاكت را در آغوش دارد! با چه جراتي از عشق برايت بگويم كه تو قبل از اينكه من بيايم خودت را برايم كشته اي؟؟؟!!! تو مرا دوست تر داري يا من تورا؟ چه خيال خامي كه من به سراغ تو آمده ام! تو اگر نبودي همين چادر روي سرم هم معلوم نبود در كدام پستوي روزگار در كشاكش تازيانه ي نفوس ستمگر و جهول بني آدم گم خواهد شد؟
آبان89 بود كه عراق بودم و هرشهري كه رفتم چيزهايي نوشتم درباره اش... به كربلا كه رسيدم قلم فكرم انگار شكست! همانجا هم گفتم زبان گفتن از كربلا را به من نداده اند... اصلا من كه باشم كه از حسين(ع) بنويسم؟؟!!! همين الان هم اگر بخواهم از كربلاي ايران بنويسم همين را ميگويم... هرچقدر فكر ميكنم نميدانم چگونه و از كجا بنويسم... اصلا مگر نوشتني ست؟ يا گفتني؟ هرگونه نوشتن و گفتن از اينجا ظلم است به مطلب... و اما ننوشتن و نگفتن هم ظلم ديگري ست در حق مطلب...و اينگونه است كه آدمي حيران ميماند مابين آنچه نگفتني است و آنچه بايد گفت....
روضه خواندن بلد نيستم تنها چيزي كه يادگرفته ام بخوانم متون كتب درسي بوده و گاهي هم گريه هايم را خوانده ام براي اربابان هاشمي ام! اما چيزي كه ديدم و ايمان آوردم را سعي ميكنم بگويم و حقانيت دين و حقانيت شهيد و حقانيت خميني و خامنه اي چيزي نيست كه بتوانم به سادگي از كنار آن عبور كنم... خاك هايي كه پودر گوشت و خون و پوست شهيد را در خود جاي داده و استخوانهايش را به شهر هاي ما داده خاكي نيست كه بتواني چادرت را با آن خاكي نكني.... در شلمچه من روي اين خاك نشسته بودم و بدن رو به ارباب حسين(ع) و سر رو به آسمان، خدايي را صدا ميكردم كه راه زير پايم را با قدم هاي پر از گناهم با آمدن به اينجا هموار كرده بود... و طلائيه همانجايي بود كه كشته هاي من بر زمين افتاده بودند و من اكنون در محل زمين خوردن و محل جان دادن جواناني نشسته بودم كه زهرا(س) برايشان مادري ميكرد...و چه استرسي از اين بالاتر و البته چه كيف و چه حال و چه هيجاني از اين بالاتر كه در هوايي نفس بكشي كه ابراهيم همت نفس كشيده و روي خاكي پا بگذاري كه احمد كاظمي پا گذاشته است و به افقي نگاه كني كه روزي چمران مينگريسته است؟؟!!
و طنين صداي حاج حسين يكتا و آن راوي ديگر با لهجه شيرين اصفهاني و اروند كنار و فاطميه(فاو) آن سوتر و يك دنيا آرامش و يك دنيا اضطراب...آرامش از اين همه معنويت و اضطراب از دوباره بازگشتن به شهر...
گفتمت: امام زمان! از دست اين نفس لعنتي از آن شهر پرزرق و برق و از آنهمه گناه و آلودگي پا به اين بيابان ها گذاشتم تا پيدا كنم تو را و صداي لبخندت در ذهنم تصوير شد... ناله هاي سوزناك زدم و خاك طلائيه را با مشت گرفتم و به آسمان كوبيدم و قسمت دادم به مادرت زهرا(س) كه رهايم نكني به حال خودم –عهد بسته بودم تو را به مادرت قسم ندهم كه يك چيزهايي ميدانستم از احساست بر ماردت- اما نتوانستم اوج خودخواهي ام را مخفي كنم و از حساسيتت حسن استفاده كردم.. اگر تو امام زماني بايد حواست به من باشد... به خدا ديگر گريه امانم نميدهد آقا از بس كه افتادم و كمري بلند شدم و گاهي هم همانجا نشستم و از تو چه پنهان گاهي هم يواشكي خوابم برد و حتي خودم را به خواب زدم...
خدايا... مگر تو نبودي كه گفتي بي خيالم نميشوي؟؟ مگر تو اين بهترين و عاشقترين بندگانت را در آغوش دنياي من نگذاشتي؟ پس چرا هنوز از ترافيك ترمينال جنوب درآمده نيامده اين فكر خبيث گناه ....
آهاي تو... ابليس ملعون كه پشت دروازه هاي خرمشهر چاقو تيز ميكردي براي نفسم كه : مگر من ميگذارم نوكري شهدا قسمتت شود؟؟ تو بايد الاغ من باشي ... من به عزت او قسم خورده ام! احمق! فكر ميكني عهد من با خدا مثل عهد تو با امامت سست و به مو بند است؟
راوي اتوبوس ما ميگفت: شهادت انتخابي است... گريه ميكرد و بر سرش ميزد و ميگفت نخواستيم!! و من چقدر دلم به حال جانبازان ميسوخت... و رزمنده ها و باقي مانده هاي جنگ كه از كاروان آسماني ها جامانده بودند... و گاهي چه غريبانه و چه سوزناك آه ميكشيدند آنهايي كه ماندند تا آينده شهيد نشود...افق نگاهشان به جواناني مثل من بود و چه اميدوارانه ما را بدرقه ميكردند و چه با انرژي نوبت به نوبت براي كاروانها از جنگ ميگفتند... و خاك فكه چه نرم بود و سيم خاردارها چه عجيب مرا هردم ياد مين و گردان تخريب و دوكوهه و حاج همت و حسينيه اش مي انداخت...
گذشت و گذشت...4روز زندگي با شهيدان و با آنها كه آمده بودند خوب بشوند... با بچه هاي علوم پزشكي گيلان و پيام نور اصفهان ... و با كارواني از تهران! و شهر ... تهران چه حريصمندانه انتظارم را ميكشيد و هواي آلوده اش چه خوشحال بود كه مرا از آغوش شلمچه به در آورده است و در دستان پليد و كثيف خود جاي داده است و چه كسي حال مرا ميفهميد؟ چه كسي ميتوانست بفهمد دلتنگي ام را ؟ به خدا هيچكس نخواهد فهميد حال و روزم را جز همانهايي كه با هم بوديم و با هم رفتيم و باهم برگشتيم ...
اولين كسي كه از خرمشهر برايم گفت مادرم بود و اول از همه هم تجاوز سربازان كثيف عراقي به زنان خوزستاني را تعريف كرد برايم و اين آتش از همانجا شعله ور بود تا مسجد جامع خرمشهر كه بيشتر شد و تا الان كه انگار هرروز بر زبانه ها و شراره هايش افزوده ميشود و نميدانم تا كي....
و اتوبوس ما كه از جاده هاي خوزستان عبور ميكرد و مردمي كه گاهي كودكانشان برايمان دست تكان ميدادند و من نيز چه كودكانه تر دستهايم را تكان تكان ميدادم گويي آن كودك بزرگترين و قوي ترين و محكم ترين آدم دنياست و من ضعيف ترين و ناتوان ترين... و چه احترامي كه در اين سفر برايم حاصل شد نسبت به مردم خوزستان...
و خانواده ها و فرزندان شهيدان عزيز ...
خداوند را شاهد ميگيرم كه زبانم قاصر است از نوشتن و گفتن ... بايد ديد...بايد فهميد.. عمق هر مفهومي در خوزستان قهرمان و خوزستان جنگ آنقدر زياد است كه هركسي به قدر فهم و درك خويش آن را مي يابد ... و با يك بار رفتن و 4 روز بودن در آنجا جز اندكي نميتوان بازگويي كرد آنهمه ايمان و آنهمه رشادت و شجاعت و فضايل را....
بعدا نوشت:
از دوئل فا: تحویل نگرفتم! سالی را که می خواست بی حضور “تو” تحویل شود …
از آدم(ع) تا خاتم(ص)،از علی(ع) تا حسن عسکری(ع) آمده اند تا زمینه سازی کنند آمدن تو را... ولی این روزها تو که جایی نرفته ای...تو همینجایی...معلوم نیست ما کجا رفته ایم؟! در بازی مسخره ی قایم باشک گم شده ایم آقا! اینجا را که پشتش قایم شده ایم نمیدانیم کجاست...ناآشناست... تو میدانی کجاییم ولی باید خودمان تو را پیدا کنیم....
این همه سال منتظر ما مانده ای که ظهور کنیم! ولی ما همچنان در پس پرده ی غیبت سرگردانیم... مظلومیت تو را تا کجا تاب بیاوریم؟ تا دانشگاه؟ تا کوچه؟ خیابان؟ بیابان؟ به قول آن متن ادبی در پچ پچ این و آن؟
مظلومیت تو، در کلاس های دفاع مقدس 2 واحدی مان هم پرسه میزند...
وقتی سوال ذهن یک پسر جوان شیعه ی ایرانی درباره دفاع مقدس این باشد که "اصلا ما چرا با عراق جنگیدیم؟" بیشتر از قبل از مسئولیتی که دارم میترسم!
وقتی حسین(ع) بگوید تو مظلومی1 سخن گفتن من از مظلومیت تو خشت زدن است...
آی آدمهای دنیا که منجی خود را رها کرده اید و در بدبختی و فلاکت دست و پا میزنید! میدانید پسر فاطمه (س) کیست؟
شما که آرزوی تن آسایی در سر دارید...شما که تقاضای عدالت دارید ...شما که از ظلم خسته شده اید... حتی شما که میخواهید ایران را در آبادانی مثل اروپا و آمریکا کنید...و شما که میخواهید ارزش ریال از دلار بیشتر شود...بله با شما هستم...شما که دنبال همسر هستید ...و شما که خانه میخواهید و حتی شما که بچه دار نمیشوید و شما که مریض دارید ... حتی شما دوست عزیز! اگر مولایتان مهدی(عج) بیاید و خودتان هم بخواهید مشکلاتتان حل میشود! حتی یک چیزی بالاتر از حل! کی گفته است مهدی فقط برای اجرای عدالت می آید؟ کی گفته است مهدی می آید تا فقط ظلم را نابود کند؟ آدمها...معرفتتان کجا رفته است؟ یادتان رفته عهدی را که با خدا بستیم که نپرستیم شیطان را؟ یادتان رفته همه با هم یک "بلی" بلند گفتیم و آمدیم زمین که به عهدمان وفا کنیم؟
امام زمان(عج)!
من که ادعای انتظار تو را دارم گناهکارم! همه ی ما آدمها چون معصوم نیستیم گناهکاریم ولی تو میدانی من فهمیده ام که گره ی کار این دنیا به دست تو باز میشود... حکومتت اگر تشکیل شود –اگر بخواهیم- مشکلاتمان خوب جوری حل میشوند... از تو مینویسم و از تو میگویم تا زنده ام ! شاید قطره ای از دریای شرمندگی ام جبران شود...
1-حضرت سیدالشهدا در عالم مکاشفه به یکی از علمای قم فرمودند: مهدی ما در عصر خویش مظلوم است تا میتوانید درباره او سخن بگویید و قلم فرسایی کنید. آنچه درباره شخصیت وی بگویید درباره همه معصومین گفته اید زیرا ایشان همه در عصمت/ولایت و امامت یکی هستند و چون عصر عصر مهدی ما است سزاوار است درباره او سخن ها گفته شود.
پ.ن1: زندگی اگر سخت است من از او سخت ترم!
پ.ن2: روابط دوستانه بعد از ورود به دانشگاه خیلی بد و مصنوعیه... آدمها با بقیه دوست هستند که به جشن تولدشون بیان باهاشون تو یه گروه باشن با هم بگن و بخندن و شاد باشن ازشون جزوه بگیرن یا نهایتا مستقیما برگردن بگن بهت که: اردوی راهیان نور اگه نمیای منم نمیرم که تنهایی حال نمیده بهم! شاید کسی نباشه که وقتی به صورتش نگاه میکنی یاد خدا بیفتی و بقیه هم اگه به صورت تو نگاه میکنن یاد بسیج و ... میفتند! تنهایی از این جهت سخته ولی لازمه... این سختیا خوبه چون بره آینده یه چیز خوب به دست میاری و اونم شاید فقط تجربه نباشه اما قدر بقیه دوستاتو میدونی و همینطور خانواده ت!

نمیدانم چرا این روزها که حال و هوای "مشهد آمدن" حال و هوایم شده است روضه های ارباب حسین(ع) روی زبانم ولوله میکنند... این چه رازیست که اشتیاقم به صحن انقلابت دارد دیوانه ام میکند و هرلحظه آرزوی" ظهور آقا " در کنار تو هنگامه ای برپا میکند در این جان بی مقدارم؟!
ضامن جانم! خوب میدانی چه بر من گذشته و چه میگذرد و اصولا چه بر ما گذشته و میگذرد و در حال گذر است و ...
آآآآآآآآآآآآآآخ که چقدر دلم میخواهد فقط زل بزنم به گنبد طلایی ات... آخ که هوای صحن انقلابت چقدر آدم را منقلب میکند!
چقدر بخواهم کربلا میدهی مولا؟ یک اشک...دو اشک...یک ناله...دوناله؟ یک ضجه؟دو ضجه؟
تو که خوب باخبری از خواستنم برای خوب بودن...تو که میبینی تو که میدانی جنس مشکلات و سختی های من و جوانان مثل من را....
تمام دغدغه ام را میدانی و این را هم میدانی که هزار بار افتاده ام بدون اینکه حتی یک بار بایستم! تو خیلی خوبی هر اتفاقی میفتد نمیتوانم بیخیال تو و خاندانت بشوم...حتی یک بار خواستم ناز کنم و قهر کنم شاید توجهتان بیشتر شود...دیدی که در توانم نبود...دیدی که نتوانستم جز اظهار نیاز کاری بکنم...دیدم که توجهتان تنها در گرو همان ابراز نیاز است...
من دارم می آیم که پاهایت را ببوسم...نه! خیلی زیاد است... دارم می آیم که خاک پای زائرانت بشوم... در این سفر میدانی اسمم چیست؟"خادم الرضا"... نمیدانی چه کیفی دارد... چون تو رضایی و هیچگاه نمیتوانی خادم چون خودت باشی...
ارباب جانم! مهدی دنیایم!
صدای پای آمدنت می آید...بدون شعار بدون اغراق در احساس و بدون اینکه بخواهم جوسازی! کنم میگویم... صحبت صحبت زلزله های آخرالزمانی و کوهان سر زنان و ... نیست... نمیدانم ولی اینجا سیدی به نام علی، با همه ی وجودش ایستاده است و ما جملگی حالا خیلی بیشتر از همیشه نیاز به تو را میفهمیم...ما حتی اگر بمیریم باز منتظریم! و تو برای آدم شدن ما دعا کن ... ما تنهایی که نمیشود آدم شویم... باید تو در کنار ما باشی...

دعا کن مولا جان... دعای تو اوج خواسته های هر شیعه ای ست...
پ.ن1: گاهی یک آدم زندگی ات را دگرگون میکند... و تو میخواهی عاشق باشی اما مصداق ، همانی نیست که باید باشد و عمرت تلف میشود...تلف به معنای واقعی کلمه! و نتیجه کاش فقط تلف شدن باشد...شب قبل از امتحان بیوشیمی حرفهایی میشنوی از کسی که حتی یک اپسیلون انتظارش را نداری بعد کل روز قبل از امتحان هنگ میزنی و کف بر میشوی بیوشیمی ات را 9/8 میشوی بعد میفتی دنبال این استاد و آن استاد که تورو خدا پاس کنید مرا... بعدش آنها هم به اندازه تمام عقده هایشان در طول ترم تو را تحقیر میکنند...توهین میکنند و کلی چیز دیگر آن هم جلوی کی؟ رفیق نزدیکت و فامیل دورت!اوه اوه اوه کاش فقط همین باشد برداشتن آن درس و پاس کردنش و ... شرمندگی اش جلوی پدر و مادر و خودت و ... انگار خدا دارد با زبان بی زبانی میگوید: حتما باید این همه اتفاق ناخوشایند برایت بیفتد تا این آدم را از زندگی ات حذف کنی؟ و در آخر هم وقتی اسم آن آدم و چیزهایی که به نوعی به او مربوط میشوند را میشنوی سریالی از اتفاقات در ذهنت رژه میرود و اینجور وقت ها فراموشی چه داروی خوبی است... چه داروی خوبی است...!
پ.ن2: رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرِّيَّتِنَا قُرَّةَ أَعْينٍُ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا.پ.ن3: شاید گفتن این حرف محبوبه رو ناراحت کنه ولی باید در ترویج این سنت مقدس تلاش و کوشش کرد همین جمعه که داره میاد بله برون محبوبه ست... برای خوشبختیش دعا کنید...
پ.ن4:نائب الزیاره ی این افراد هستم: بچه های امظا،بهشته ، فائزه ی بزرگ، فائزه کوچولو،فاطمه العجل ، زهره و بقیه دوستان عزیز
پ.ن5: پریشب اینجا زلزله اومد یکی نپرسید تو مردی زنده ای ... اصن من خراب این مرام و معرفتم!


